طَـ مِـشـکــ

و همین طور شب هایی که گذشت

و چشم های من خواب را ندید

و شب بی دلیل و بی خاصیت یک گوشه افتاده بود.

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ توسط طناز نظرات ()

نگاش کنیــــن... الان 6 ماهشه:دی

نوشته شده در جمعه ۳ آذر ۱۳٩۱ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ توسط طناز نظرات ()

بیا به این جماعت بگو مرا رها کنند به حال خودم.

بیا آن دو تا بال مرا پس بیاور...پشیمان شده ام میخواهم بروم

بیا یک راهی پیدا کن... این قفس دارم میکشد مرا

نه نمیکشد...زنده نگهم میدارد

و یک روز میپوسد. به همین راحتی...

 و فرو که ریخت میشود دور و برم را نگاه کنم

آن روز ولی خسته تر از اینم که بپرم

خسته تر...

مینشینم فقط و به عبور پرنده های آزاد و وحشی بیرون نگاه میکنم.

حسرت میخورم.

نوشته شده در پنجشنبه ٢ آذر ۱۳٩۱ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ توسط طناز نظرات ()

یک روزی بالاخره می آید که احساس رضایت کند

میداند این را

مثل باور داشتن به این که امروز حتما باران می آید...

میداند یک روزی میرسد که به کار هایش نگاه میکند... در حالیکه اخم نکرده

کاش

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۱ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ توسط طناز نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۱ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ توسط طناز نظرات ()